چند روز تعطیلی، چیزی که همیشه در انتظارش هستیم، بستن کوله پشتی و بعد جاده جاده جاده...

ما پنج نفر از مسیر همیشگی شروع نکردیم، حداقل قسمتی از مسیر را به جای جاده معمول فیروز کوه که از تهران آغاز می شود از جاده  مشهد و ایوانکی رفتیم به سمت آبسرد، برای من چندمین بار بود و برای بقیه اولین بار، همه از مسیر جدید و تپه های رنگارنگ راضی بودند ، ترافیک معمول تعطیلی در انتهای مسیر و حس آشنای دیدار دریا این بار در میانکاله، شب شد، نسیم دریا، چای، نزدیک نیمه شب در بندر ترکمن بودیم، آوای آشنای موسیقی ترکمن ها...

صبح روز بعد، بازدید از آشوراده و بندر ترکمن (اسکله)، هوای طوفانی اجازه بازدید از آشوراده را نداد، شاید فردا؟؟... از اینجا به سمت شمال حرکت کردیم، در بین را حس و  حال بودن در خانه هایی متعلق به نسل های قبل،  شاید صد سال پیش، روی دیوار تاریخ زده اند 1336 ...د.د.ت ....یادگار زمانی که ددت را برای از بین بردن حشرات موذی من جمله پشه ناقل مالاریا وشپش استفاده می کردند. درون خانه حس و حال داشت یاد روزهای جنگ جهانی دوم و.... رفتیم و رفتیم به سمت شمال، قبرستانی متفاوت، در اینجا زندگی را بیشتر از ما دوست دارند، وقتی که می میرد برایش راه بازگشتی می گذارند شاید دوباره بیاید ، اگر هوای بازگشت به سرش بزند و سر بلند کند با کله نمی رود توی سنگ، قبر را با چوب و نی طوری ساخته اند که به راحتی بیرون بیاید،آنچنان باد می آمد که همه چیز را می خواست با خود ببرد، آبی، سفید، قرمز یاد پرچم فرانسه افتادم، ترکیبش زیبا بود. بازگشتیم . شب، دور هم با دوستان صبح شد.

امروز دوباره بخت خود را آزمودیم، جواب داد، این بار دریا مواج نبود.آشوراده را دیدیم، حرکت، گرگان، ناهار خوران هوای عالی، به سمت روستای زیارت و پیاده روی یک ساعته و بازگشت، خداحافظی با دوستان تازه یافته، حرکت به سمت گنبد کاووس، بین راه قسمتی از بهشت را دیدم، انتظارش را نداشتم، آبشار کبودوال، زیبا تر از آن بود که انتظارش را داشتم.به گنبد رسیدیم. گنبد قابوس ابن وشمگیر،به سمت شاهرود راندیم، نیمه های شب به ابر رسیدیم، هوا طوفانی بود.

فردا صبح بار دیگر تجربه ایی تازه، جنگل ابر، باز هم انتظارش را نداشتم، براستی کشورم زیباست،عروسی هزار رنگ. بعد از ظهر حال و هوا عوض شد خرقان و شیخ ابوالحسن خرقانی، هر کس به سرای من در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد.

بسطام، سرای بایزید بسطامی،پای بر درب که گذاشتم حال و هوایش همان قونیه است و مولانا، دوباره تکرار شد. آرام بخش و بی آلایش، ساده ولی با هزاران حرف نگفته.

جاده، آبشاری دیگر نه از جنس اولی نه  به آن زیبایی و دل فریبی، خروشان و پر آب، نقطه پایان، لباس های خیس، آبشار مجن.

شاهرود و باز هم تهران...